محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
566
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پندارى شاه شاهان است چنان بود كه گويى مىبايد اثر وى بر تو ديده شود چنان كه اثر من بر شاهان قوم ديده مىشود . جرجيس به پاسخ وى به تعظيم خدا پرداخت و گفت ، : « طرقبلينا را كه بزرگ قوم تست و نعمت از تو يافته با الياس و آن نعمت كه از خدا يافته قياس نتوانى كرد ، الياس در آغاز انسانى بود كه غذا مىخواست و به بازار مىرفت و از كرم خداى بال در آورد و نور پوشيد و انسان - فرشتهء آسمانى - زمينى شد كه با فرشتگان پرواز مىكند . و مجليطيس را با آن نعمت كه از تو يافته و بزرگ قوم تو شده با مسيح پسر مريم و نعمتى كه خداى به دو داده چگونه برابر توانى كرد كه او را بر همه جهانيان برترى داد ، و او و مادرش را آيت عبرت آموزان كرد . » آنگاه از كار مسيح و آن كرامت كه خدا به وى داده سخن آورد و گفت : « چگونه مادرى را كه خداى براى كلمهء خويش برگزيد و درون وى را براى روح خويش پاكيزه كرد و سالار كنيزان خويش كرد ، با ازبيل كه از تو نعمت يافته ، قياس توانى كرد كه ازبيل از پيروان تو بود و بر دين تو بود و خدا وى را به خود وا گذاشت تا سگان به خانهء او هجوم برد و گوشت و خونش بخورد و شغالان و گرگان اعضايش را بدريد . » شاه گفت : « تو از چيزهايى سخن مىكنيم كه ما ندانيم ، اين دو مرد را كه از آنها سخن آوردى به نزد ما بيار تا ببينيم و از كارشان عبرت گيريم كه چيزى چنين در بشر نباشد . » جرجيس گفت : « انكار تو از آنجاست كه خدا را نشناسى و اين دو مرد را نتوانى ديد و پيش تو نيايند مگر به عمل آنها گرايى و منزلت ايشان يا بى . » شاه گفت : « اينك دروغگويى تو عيان شد كه چيزها گفتى كه اثبات كردن نتوانستى . » آنگاه شاه جرجيس را مخير كرد كه يا شكنجه شود يا بر افلوق سجده برد